کبر:گناه کبیره
|
خاطرات من درکتابخانه عمومی |
دختر جوانی بود، از پشت پنجره آمدنش را دیدم... به همراه مادرش می آمد...
زودتر از مادرش گام برمی داشت... زودتر از مادرش هم وارد شد...
وارد که شد سلام کردم... تسبیح صورتی رنگی از دستانش آویزان بود و مشغول ذکر گفتن... کمی مکث کرد تا ذکرش تمام شود و پاسخ سلام داد...
رمان می خواست... با تکبر خاصی حرف میزد... مشغول پیدا کردن کتاب برایش شدم... لحن کبرآمیزش برایم سنگین بود، خواستم مانند خودش پاسخش را بدهم اما در شأن یک کتابدار نبود... کتاب ها را به دستش دادم و با لبخندی پاسخ نگاهش را دادم...
کتاب هایش را انتخاب کرد و جلوی میز کتابدار ایستاد... همچنان تسبیح از دستانش آویزان بود و زیر لب ذکر می گفت...
مادرش اما ملایم و با متانت حرف می زد... کارشان که تمام شد، رفتند... او زودتر از مادرش گام برمی داشت!!!
دختر خوبی بود، اما رفتار و وجنات این دختر لحظه ای مرا به خود آورد:
با خود گفتم من که یک کتابدار هستم و زمانی که مسئولیت کتابداری در کتابخانه عمومی را پذیرفتم باید تمام این برخوردها را پیش بینی می کردم و خود را برای هر نوع برخورد خوشایند و ناخوشایندی آماده می کردم...
اما رفتار دخترک با مادرش کبرآمیز بود و ناخوشایند
چقدر کبر چهره انسان را کریه می کند...
لحظه ای سکوت کردم و با تمام وجود از خدای خویش خواستم:
اگر زمانی عبادتم موجب کبرورزی ام شد بند تسبیحم بگسلد و دانه های تسبیح از هم بپاشد
و اگر زمانی علمم موجب کبرم شد دفتر دانشم برگ برگ شود و دانسته هایم به فراموشی رود
و یا اگر روزی خدمتم به خلق موجب کبرم شد توان خدمت از من بگیرد و مرا از خدمت به خلق باز دارد....